تبليغاتX
باز باران . . .
نوشته هاي كوتاه

اصل 10

در اینکه مفاهیم کلی ساده و به خودی خود کاملا صریح، در تعاریف اهل مدرسه دچار پیچیدگی و ابهام شده است و اینکه این گونه مفاهیم اکتسابی نیست بلکه فطری است.

 

: نه آقای دکتر. اصلاً درد نداره. فقط نمی تونم پشت میز بشینم.

: ..................................... .

: والله دکتر ارتوپد هم رفتم. اونم می­گفت که زائده نیست. داره به صورت طبیعی رشد می کنه.

: ....................................... .

: خوب من رو به خاطر همین فرستادن پیش شما. می­گن شاید یه جور موتاسیون باشه.

: ................................. .

: نه . شغلم ربطی به اشعه و این حرفا نداره من نویسنده­ام.

: .................................. .

: نه هیچ جا. قبل از این ماجرا هم حدود یک ماه  نه دقیقاً یک ماه و ده روز همش پشت میز کارم بودم که اینطوری شد.

: ......................... .

: خانمم می­گه مثل بال می­مونه. می­گه حتی جوونه­ی پر هم داره. یعنی ممکنه؟

: ...... .

: ولی پوست پشتم دیگه خیلی داره کش می­آد.شب ها راحت نمی­تونم بخوابم. وقتی می­مونه زیرم خیلی درد می­گیره.

: .................... .

: قبلاً خیلی آزمایش دادم. می­شه لباسم رو بپوشم؟

: ......................... .

: ............................ .

: .................... .

.

.

.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 0:4  توسط رضا | 
 

در انتهای باغ

از همه سبزتر می زند

درخت بی بار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 2:15  توسط رضا | 
 

سنجاقکی پرید

غوکی جست

مرگ در برکه می رقصد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 1:39  توسط رضا | 
 

: بیف چی چی؟ این دیگه چیه؟

: ........... ............. ...... .

: حالا نمی شه جاش جوجه کباب بخوری؟ می گم از همین دَرَکِه برات بیارن.

: ..................  ...... .

: خوب منم تا حالا نخوردم. باشه . یواش یواش بگو تا بنویسم.

: .......

: بیف

: ......

: استرو.

: .........

: گانف. ببین درست نوشتم؟ بیف استروگانف.

: ... .........

: حالا اینو کجا می فروشن؟

: .... ....... ....... .......... .......... ..... .......... ......... .

: بابا دور و بر ونک که همیشه ترافیکِ. یه چیزی می­گفتی که همین دور و بر بشه خرید. دیر می شه ها.

: ...... ......... .......... ..... .

: خوب چیز دیگه نمی خوای؟ سیگاری، چیزی.

: ....... .......... ......... ...... .

: نه نمی شه. مشروب ممنوعه. تو این وضعیت نمی ترسی؟ تازه حاجی کلی حال بهت داده که گذاشته خودت غذا تو انتخاب کنی. وگرنه به همه جوجه کباب می دن. اکثرشون هم نمی تونن بخورن. حالا چون گفتی که همش می خواستی بفهمی این غذا چیه می گم برات بیارن. دیگه خرابش نکن.

: ......... ........... ........... ......... .

: مگه وکیلت حکمتو برات نخونده؟ امروز ساعت دو بعد از ظهر.

: ..... ....... ......... ............ ............ ............ ............. ............... .............. ..... . ......... . .......... ....... . . . ........... .

: والله چی بگم. نمی دونم. ولی اونایی که خودم توی مراسمشون بودم، وقتی طناب می افتاد دور گردنشون عوض می شدن. ما که قیافشون رو نمی بینیم. اما وقتی کارشون تموم می شه، همشون آروم می شن. همشون عین بچه می خوابن. فکر کنم خدا اونارو می بخشه.اما اگه من جای خدا بودم تو رو نمی بخشیدم.

: ....... ......... .......... ............ ........ .

: بسه دیگه. غر نزن . می گم برن همین بیف نمی دونم چی چی رو برات بیارن.الان ساعت یازدهِ. اگه دیر شد، می گم همون جوجه کبابو برات بیارن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 15:0  توسط رضا | 
 

سیبی سبز

سیبی سرخ، سیبی زرد

کودک باد، در میان شکوفه ها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:16  توسط رضا | 
 

درخت می رقصد شباهنگام

یا که فانوس

یا که باد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:11  توسط رضا | 
 

پروانه

بی  پرواست

شمع ها خاموش

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 0:15  توسط رضا | 

اصل 9:

در اینکه فکر چیست.

:الو! اَه!  بازم تویی؟

: ... ...

: چرا نداره. مگه هفته­ی قبل من نمرده بودم؟ مگه برای تشییع جنازه­ی من نرفتی بهشت زهرا؟

: ....... .....

: چی؟ نرسیدی به تشییع جنازه؟ مگه تشییع جنازه­ای در کار بود؟

: ............

: بابا من از اولش هم نبودم. من اصلاً نیستم. به خدا راست می­گن. خل شدی.

: .........

: کدوم شماره؟ گوشی تلفن اتاق تو اصلاً به پریز تلفن وصل نیست. اونوقت تو چجوری به شماره­ی من زنگ می­زنی؟ اون گوشی رو گذاشتن که تو جیغ و داد راه نندازی.

: ..................

: بازم که داری پرت وپلا می­گی. بدبخت شوهرت و بچه­هات. بابا به خدا خونواده­ی خیلی خوبی داری.

: ........................

: ببین! من یه مردم که فقط تو ذهن تووجود داره. من که نمی­تونم بیام نجاتت بدم. بابا من واقعی نیستم. تو منو خیال می­کنی.

: ................

:خوب دیگه! گریه نکن. بسه. دیگه داد نمی­زنم.

: ..............................

: ببین دیگه بهم زنگ نزن باشه؟ دیگه نمی­خوام باهات حرف بزنم.

: ............................

: _ _ _ _

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:12  توسط رضا | 

اصل 8:

            دراينكه سپس به تمایز موجود میان نفس و بدن، یا آنچه می­اندیشد و آنچه جسمانی است، پی می­­بریم .

****

: آقا زحمت کشیدی. خودم می­آوردم.

: ای بابا! چه حرفیه. یه لقمه با هم می­خوریم دیگه. راستی! قیافت خیلی آشناست. اسمت چی بود؟

: نیک برگر.

: خیلی اسمت برام آشناست. تو اردن نیودی؟

: نه. من عراق بودم. همونجا سرمو بریدن. تو چه جوری مردی؟

: من؟ تو بمبارون آمریکائی­ها. تو عراق.

: به هر حال ما هر دوتامون به خاطر حماقت دیگرون، کشته شدیم. تو اسمت چی بود؟

: زرقاوی. ابو مصعب زرقاوی.

:

:

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:56  توسط رضا | 
 

اصل 7:

دراينكه ما در حال شك كردن، نمي‌توانيم بدون اينكه وجود داشته باشيم، دروجود خود شك كنيم و اين اولين شناخت متيقني است كه مي‌توانيم به دست آوريم.

****

: نه بابا!

: آره. ديروز تو جلفا گرفتنش. وقتي پاسپورتشو چك كردن،فكر كردن مال يه مرده است. اوناهاش اون ته تكيه داده به ديوار.

: از اينجا كه نمي‌تونم خوب ببينم. خودش چي مي‌گه؟

: پرت وپلا.

: تست كردين ببينين خودشه يا نه؟

: والله آزمايش DNA كه طول مي‌كشه ولي اثر انگشت مال خودشه.

:: نكنه پارسال يكي ديگه رو اعدام كرديم. بابا من خودم تو مراسمش بودم. خودش بود.

: بهر حال اثر انگشت اين، مال همونيه كه اعدام كرديم.

: چي بگم؟احتمالاً برگشته ديگه. خودش چيزي يادش نمي‌آد؟

:چرا.خودش مي‌گه اعدامم رو يادم مي‌آد. وقتي زير پام خالي شد، يهو توي خونم از خواب پريدم.پاسپورتمو برداشتم و يه هفته بعد توي جلفا دستگير شدم. فکر می کنه همش حواب بوده.

:حالا مي‌خوان چي‌كارش كنن؟ حكمشو كه همون پارسال اجرا كردیم. هفت بار كشيدمش بالا كه هفت بار قصاص بشه.ولش نمی کنن؟

:چه مي‌دونم. اما با اون كارايي كه كرده بود، من مي‌گم بايد بازم اعدامش كنن. اگه بازم برگرده، بازم بايد اعدامش كنن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:26  توسط رضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
مانيفست
مانند باران، ناخوانده مي آيند. در ذهنم خانه مي كنند. سخن مي گويند و تا آنها را ننويسم رهايم نمي كنند.

نوشته های پیشین
بهمن 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
من و نويسنده
دنياي خود ساخته
به سکوت سرد زمان
پدر گمشده
من و تو
بوالفضول الشعرا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان