![]() |
![]() |
|
| نوشته هاي كوتاه |
|
اصل 8: دراينكه سپس به تمایز موجود میان نفس و بدن، یا آنچه میاندیشد و آنچه جسمانی است، پی میبریم . **** : آقا زحمت کشیدی. خودم میآوردم. : ای بابا! چه حرفیه. یه لقمه با هم میخوریم دیگه. راستی! قیافت خیلی آشناست. اسمت چی بود؟ : نیک برگر. : خیلی اسمت برام آشناست. تو اردن نیودی؟ : نه. من عراق بودم. همونجا سرمو بریدن. تو چه جوری مردی؟ : من؟ تو بمبارون آمریکائیها. تو عراق. : به هر حال ما هر دوتامون به خاطر حماقت دیگرون، کشته شدیم. تو اسمت چی بود؟ : : |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:56 توسط رضا |
|
|
اصل 7: دراينكه ما در حال شك كردن، نميتوانيم بدون اينكه وجود داشته باشيم، دروجود خود شك كنيم و اين اولين شناخت متيقني است كه ميتوانيم به دست آوريم. **** : نه بابا! : آره. ديروز تو جلفا گرفتنش. وقتي پاسپورتشو چك كردن،فكر كردن مال يه مرده است. اوناهاش اون ته تكيه داده به ديوار. : از اينجا كه نميتونم خوب ببينم. خودش چي ميگه؟ : پرت وپلا. : تست كردين ببينين خودشه يا نه؟ : والله آزمايش DNA كه طول ميكشه ولي اثر انگشت مال خودشه. :: نكنه پارسال يكي ديگه رو اعدام كرديم. بابا من خودم تو مراسمش بودم. خودش بود. : بهر حال اثر انگشت اين، مال همونيه كه اعدام كرديم. : چي بگم؟احتمالاً برگشته ديگه. خودش چيزي يادش نميآد؟ :چرا.خودش ميگه اعدامم رو يادم ميآد. وقتي زير پام خالي شد، يهو توي خونم از خواب پريدم.پاسپورتمو برداشتم و يه هفته بعد توي جلفا دستگير شدم. فکر می کنه همش حواب بوده. :حالا ميخوان چيكارش كنن؟ حكمشو كه همون پارسال اجرا كردیم. هفت بار كشيدمش بالا كه هفت بار قصاص بشه.ولش نمی کنن؟ :چه ميدونم. اما با اون كارايي كه كرده بود، من ميگم بايد بازم اعدامش كنن. اگه بازم برگرده، بازم بايد اعدامش كنن.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:26 توسط رضا |
|
|
نگاه نفس جلاد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23:52 توسط رضا |
|
|
اصل 6: دراينكه ما اراده آزادي داريم كه مارا از باور داشتن به اشياء مشكوك باز ميدارد و نميگذارد فريب بخوريم. **** : : : سياه بود؟ : نه! لباسش که سفيد بود. خوب يه جوري بود، آدم باور ميكرد. : اينكه دليل نميشه. اگه از طرف ما اومده بود، نشونی می داد. : خوب! حالا ديگه نمیشه كاري كرد؟ : نه ديگه. تمام مراحلو گذروندي. ديگه نميشه برت گردوند. تا حالا دیگه بدنتو خاك كردن. ميدوني كه. اگه برت گردونيم، بدتره. : خوب. پس اون كي بود؟ : هنوز نميدونيم.البته داريم روش کار ميكنيم. احتمالاً تو سيستم ما نفوذ كردن كه هی جون آدما رو می گيرن. : من فكر كردم عزرائيله. چيكار ميتونستم بكنم؟ : هيچي. عقل كه داشتي، نبايد قبول ميكردي. : خوب اينكه نميشه. شما مسؤوليت دارين. : خوب. من ديگه بايد برم. : حداقل بگو من چی کار کنم.مردنم رسمیه یا نه؟ : : یه چیزی بگو. : به من مربوط نمی شه. : کجا می ری؟ من چی کار کنم؟ :
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 22:49 توسط رضا |
|
|
به خاک می افتد
همراه برف لک لک جامانده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 11:59 توسط رضا |
|
|
اصل 5: دراينكه چرا در صحت براهين رياضي هم ميتوان شك كرد. **** : حالت كه به نظر خوب ميآد. : من چرا لختم ؟ : خجالت نكش. من عادت كردم. ميگم الان برات لباس بيارن.اینجا برای اینجور مواقع لباس داریم. : من اينجا چيكار ميكنم؟ : تو كاري نميكردي. ما ميخواستيم بشوريمت. شانس آوردي. يه خورده ديرتر برميگشتي تا حالا كفنت كرده بوديم. : چي؟ مگه چي شده؟ نكنه من مرده بودم؟ اگه من دوباره زنده شدم تو چرا عين خيالت نيست؟ يه كاري بكن. : پاشو! پاشو! تو پنجشنبه تا حالا مردي. سه روز به دستگاه و صل بودی. پریروز دستگاه رو قطع کردن.سالي صد تا مثل تو، تو غسالخونه برميگردن. ما ديگه به اين سوتیا عادت كرديم. الان ميگم برات لباس بيارن اينجوري سر و ته لخت نري بيرون. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:34 توسط رضا |
|
|
اصل 4: دراينكه چرا ميتوان در حقيقت محسوسات شك كرد . **** : خيالات ورت داشته. : ولي اوستا تكون مي خوره. : زر نزن. همه بار اولشون هول ورشون ميداره. : چشم اوستا . ولي جون آقام تكون خورد. : دِ خاكو بريز ..... سگ. : اوستا جون ننم صداش ميآد. نا نداره. صداش خيلي يواشه. : الاغ! اگه زنده بود كه تو اين چند روز بو نميگرفت. از تهرون كه تا اينجا آورديمش بوی گندش ماشينمو ورداشته. يالا كارتو بكن. اين بارونم كه تو اين نصفه شبي سرويسمون كرد. : اوستا اون دنيا خفتمون نكنه كه زنده زنده خاكم كردين. : اگه اون دنيايي باشه، منو كه نه . ولي تو رو حتماً خفت ميكنه. هر غلطي دلت خواسته با دختر مردم كردي. آخرشم كشتيش. حالا مي گي اون دنيا؟ يالا خاكتو بريز...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 23:59 توسط رضا |
|
|
اصل ۳: دراينكه شك را نبايد به رفتار خود در زندگي تعميم دهيم. **** : تو را همان بس كه چون اين برات در دست توست، چون عيسي سبك بر آب روي، بي آنكه تو را دامن تر گردد. : اي شيخ! مباد كه من پايافزار از پاي درآورم. آن سان كه تويي پير، اين بحر را نشايد تا قطرهاي به اين تن رساند. بي هيچ كم از جامه و ابزار به آب اندر شوم از اين سفينت سكون. : اين غوغا چيست كه از جيب توست؟ : هيچ شيخ! همراهم است كه براي يادآري قرار با تو آلارم دهد. : به آبش بيفكن كه تو را همان برات بس است تا هرآنچه نياز توست به يادآري. : ليك شيخ مرا از آن منافع ديگري است.زنگ ميزنم به هر كس كه بخواهم. اصوات و تصاوير جديد به آن بلوتوث شود و گيمهايش كه چيز ديگر است. : تو را ايمان بس است كه هر چه خواهي در آن يابي. از عرشه به سطح بحر عزيمت كن تا معجزت بيني.اينك اين تو و اين طناب. :حكم آنچه تو فرمايي يا شيخ. به آبش بيافكنم. : : : : اينك طناب رها كن تا بر آب رفتن آغاز كني. : ليك شيخ پايم تر شده اگر طناب رها كنم در بحر غرقه شوم. : تو را يقين همراه است. طناب رها كن. : حاجي تا زانوم تو آبه. اينجوري كه نميشه رو آب راه رفت. : طناب رها كن يا اين ريسمان دنيايي ببرم. : تو هم پاي گود نيشستي ميگي لنگش كن. اصلاً خودت چرا نيومدي رو آب راه بري؟ :مگر تو را بر ات ندادم.طناب رها كن. :عجب خريتي كردم، موبايلو انداختم تو آب. كاش ميشد زنگ بزنم به كسي. : تو را چه شده است.برات را نشانم بده. : حاجي ايناهاش. اوضاع خطريه. روي شناي من حساب نكن.من شنا بلد نيستما. : ابله اين كه براتِ آبرو نيست. : احمق خودتي. حرف دهنتو بفهم.مرتيكه تو خودت اينو دادي به من كه باهاش رو آب راه برم.عجب خريتي كرديم به حرف تو گوش كرديم. منو بكش بيام بالا. دستام داره خسته ميشه. بيفتم تو آب شنا بلد نيستما. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 19:24 توسط رضا |
|
|
اصل 2: دراينكه هر آنچه را كه شك كردن در آن ممكن باشد، بايد باطل تلقي كنيم. ****
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 23:49 توسط رضا |
|
|
اصل 1: دراينكه براي آزمون حقيقت، هركس بايد در طول زندگي خود، تا آنجا كه ممكن است، يك بار در مورد همه چيز شك كند. **** : اينجا چيكار ميكني؟ : نميشنوم. تو چهجوري اومدي بالا؟ : من بالا نيومدم. طناب كه پاره شد سر خوردم پايين . : طناب كه پاره نشده. ايناهاش طناب دستمه. هنوزم سنگينه. بوران اينقدر سنگينه كه هيچي نميشه ديد. اگه پاره شده بود حتماً تا حالا مرده بودي. اون پايين ديوارَست. : نميدونم.طناب يهو شل شد. منم سرخوردم پايين. هرچي داد زدم جواب ندادي.كل ديروزو دارم دنبالت ميگردم. ديگه داشتم نا اميد ميشدم. از قله كه اومديم پايين هيچ وقت هوا اينجوري نشده بود. فكر كردم تو سرما يخ زدي. :ولي پنج دقيقه هم نميشه كه رفتي پايين. هنوز طناب داره تكون ميخوره. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 13:41 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| مانيفست |
مانند باران، ناخوانده مي آيند. در ذهنم خانه مي كنند. سخن مي گويند و تا آنها را ننويسم رهايم نمي كنند.
|
| پیوندها |
|
من و نويسنده دنياي خود ساخته به سکوت سرد زمان پدر گمشده من و تو |
|
RSS
|